حکایت برگ وباد می دانی ؟: وقتی بتدریج زمان جدائی برگ از ساقه فرا میرسد, برگ به مرور رنگ می بازد و چهره اش با گذشت زمان پریده گون تر و زردتر می گردد, دیگر برگ نمی تواند از ساقه ,تنه وریشه تغذیه کند , رگه های حیات رفته رفته بر او تنگ تر و تنگ تر می شود و او زردتر و پژمرده ترمی گردد. آسمان دیگر هالهء زردو مخملی از رو بر میکشد و تن نازک و نهیف برگ در چنگ آسمان سرد درهم می پیچد, شریانهای حیات دیگر مسدود می شوند و ساقه دیگر نای در نفس نمی بیند و زمین گویی آخرین شریانهای زندگی را از جان درخت بر جان خود می مکد و بادی سرد از هر سوپیکر درخت رادر خود می پیچد و درخت به لرزه در می آید, چنگ از چنگ فرسودهء برگ وشاخه از هم می گسلد: برگ رها, برگ جدا, برگ سوا, می شود باد به دم می زند برگ نگون چاره را شاخهء بی چاره را باد به هم می زند **************** جان زمین تشنه است! برگ پریشان سرشت سو به رهی کو نوشت, چرخ زنان رقص کنان از دل و جان می رود. برگ چرا می شود!؟ خانه جدا می شود!؟ از تن و از مال خود(!؟) برگ رها می شود, حال چه سان برگ زرد تن به سوا می دهد!؟ هم تن و آغوش باد رقص سماء می دهد!؟ برگ به آغوش باد ...