حکایتی نا تمام از برگ وباد
حکایت برگ وباد
می دانی ؟:
وقتی بتدریج زمان جدائی برگ از ساقه فرا میرسد, برگ به مرور رنگ می بازد و چهره اش با گذشت زمان پریده گون تر و زردتر می گردد, دیگر برگ نمی تواند از ساقه ,تنه وریشه تغذیه کند ,
رگه های حیات رفته رفته بر او تنگ تر و تنگ تر می شود و او زردتر و پژمرده ترمی گردد.
آسمان دیگر هالهء زردو مخملی از رو بر میکشد و تن نازک و نهیف برگ در چنگ آسمان سرد درهم می پیچد, شریانهای حیات دیگر مسدود می شوند و ساقه دیگر نای در نفس نمی بیند و زمین گویی آخرین شریانهای زندگی را از جان درخت بر جان خود می مکد و بادی سرد از هر سوپیکر درخت رادر خود می پیچد و درخت به لرزه در می آید, چنگ از چنگ فرسودهء برگ وشاخه از هم می گسلد:
برگ رها,
برگ جدا,
برگ سوا,
می شود
باد به دم می زند
برگ نگون چاره را
شاخهء بی چاره را
باد به هم می زند
****************
جان زمین تشنه است!
برگ پریشان سرشت
سو به رهی
کو نوشت,
چرخ زنان
رقص کنان
از دل و جان
می رود.
برگ چرا می شود!؟
خانه جدا می شود!؟
از تن و از مال خود(!؟)
برگ رها می شود,
حال چه سان برگ زرد
تن به سوا می دهد!؟
هم تن و آغوش باد
رقص سماء می دهد!؟
برگ به آغوش باد
رقص کنان می رود
بوسه به هر سوی باد
برگ وزان(خزان) می دهد
می شود ار سو به سو
می دمد ار کو به کو
از پی گشتن رها
از تن و جان می شود!
ریشه به اندیشه اش
از دل و جان می شود!
برگ روان
گوش به جان
بی خود از آن می شود
گو همه احوال او:
هال از آن می شود.
برگ با باد به رقص درمی آید و سرمست وشوریده, تن زرد و نازک خود را به آغوش او می سپارد و باد از هر سو او را به آغوش می کشدو این دو گویی:
رقص کنان
پا به صناء می نهند,
بوسه زنان
بی تن و جان
سر به صماع می دهند.
رقص به رقص
جان به تن
وشور
ز هر سو
به لقاء می روند.
چرخ به چرخ
پیچ به خم
گرد خودو
خم به خدا می دهند.
رقص عشق و شور سرمستی عاشقانه, برگ و باد را درهم می تندو رشته های آن دو را در هم می آمیزد:
شور حالی است
آن آمیزش و فریاد عشق
وصف آن حال
چوون باید نوشت:
و اینک باد که کام دل از برگ برگرفته و او را تا اوج سرمستی و تا بی نهایت آسمان کشانده و خود نیز از این همه مستی لبریز گشته , نای و رمقی در خود نمی بیند تا در میان تن او نغمه سرایی کند شانه هایش دیگر نمی توانند او را به رقص آسمانی دعوت کنند, او می داند که باید آغوشش را از تن نحیف برگ جدا سازد و شانه رها کند:
برگ رها
برگ جدا
برگ سوا
می شود.
جان تو اینگونه برگ
بیت رضا می شود
هان که رضای تو,:
اینگونه :
قضا می شود,
صاحب ِ ؛و
بی خود از" او"
لطف خدا می شود.
تنِ در هم پیچیده و مچاله شدهء برگ سرنگون , و زمین به تمامی آغوش می شود و دامن خود را بر پیکربی جانِ برگ می گشاید , برگ فرود می آید تا سمفونی" مام میهن" شروع به نواختن کند, ولی زمین سرد است(!)و جان بی هوش برگ تنها و سرگشته نگاههای سرد و بی جان خود را به آسمان دوخته :
آسمان می بارد
بر تن برگ زرد
جان که به تن می رسد: ( دم که به دم می رسد)
ریشه به هم می رسد, ( باز به هم می رسد)
جان جهان را تو گو, ( جان جهان را تو گو)
روح به تن می رسد. ( روح به تن می رسد)
"مام وطن" می شود
آه , که آغوش او
تن به جفا می دهد
از تن و جان درخت
تن به رضا می دهد
با همه آشفتگی
شرح صفامی دهد
گو همه احوال تو
شرح خدا می دهد
این حکایت و توصیف همچنان ادامه دارد و شرح حال من و توست ، شرح حال شور بختی و عشق انسان سرگشته در جستجوی خود و خداست ، انسان شوریده ای که همچنان تن و روح خود رامی بخشد تا بار دیگر جان گیرد تا جان بخشد.
ناصر پسانیده
Kommentare