جهانی دیگر

تصورات عجیبی داشت با اینکه گویی بیش از پنج یا شش سال نداشت توانسته بود به دنیای
فوق تصورراه یابد او کوچک بود و اینرا خود خوب می دانست ومی دانست که باید حرفهایی بزند که درخور سنش باشد و کارهایی نکند که خارج از محدوده سنی قلمداد شود.از اینرو همیشه یاد گرفته بود که آماده بازی گری باشد چون دیگران یعنی بیرون از زندگی او همه چیز رنگ دیگری داشت ودیگران او را به آن رنگ بیرون می طلبیدنداو برای زندگی بیرونی خود مجبور بود هر لحضه خودرا رنگ آمیزی کند تا بتواند مورد قبول بیرون قرار گیرد و همرنگ آنان شودتا بقول آنان این همرنگی موجبات رنگهای دیگری را فراهم آورد؟! چه دنیای عجیبی ؟! واین دنیای بیرون چقدر برای او رنج آور بود و از اینرو هر لحضه که فرصت فرار از پررنگیها و چند رنگی های بیرون را پیدامیکرد بی درنگ به دنیای خود پناه میبرد >دنیای که خود او رنگ آمیزی کرده بوددنیای که فقط دنیای او بود و در آن دنیا او همه چیز داشت . او شبها قبل خواب وبعد از اینکه همه به خواب می رفتند و سکوت همه جا را فرامی گرفت پرده ازچهره شب برمی کشیدو به درون جهان خویش قدم می گذاشت شاید بگوئید قصه است! داستان است ! تخیل است!و... اما نه باید بگویم که هیچ حقیقتی زیباتر از آن نیست که در ناباوری خود به باوری دست یابی ! وآن باوری بود که کسانی بدان رسیده اند و بدان دنیا قدم گذاشته اند. جهان او جهان مادی نبود >خواب نبود > رویا نبود> واقعیت بود واقعیتی که نمی شد سنجید >نمی شد دید >امابود! انسان وقتی مغز شدووقتی خود را در بن بست کوچه های مغزش گرفتار ساخت >تبدیل به عنکبوت شد وموریانه و گروهی کرم وسایر حشرات دیگر و این مغز گویی وسیله ای شد تا اورا به دام اندازد >واینجا بود که شیطان خدا را به دام خود گرفتار ساخت . امروز موریانه ها و عنکبوتها سراسر دنیا را گرفته اند و به سرعت تولید مثل کرده و همچنان زمین و هوا را سوراخ میکنند و در کنج این مغز می انبارند تا دوبارهودوباره...واین کنج مغز چه وسوسه ها که نمی کند.ولی آنجا یعنی آنسوی تو که یک پرده نازک تورا از آن جدا می کند جهان دیگری است

Kommentare

Beliebte Posts aus diesem Blog

Platons Höhle

حکایتی نا تمام از برگ وباد